پوریا پوریا ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

پوریا پسر مهربون من

گل پسر من در کاشان

سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت به همراه خانواده راهی کاشان شدیم و پوریا هم از اول صبح پرانرژی و سرحال شروع کرد به بازی کردن و سر و صدا آخه پسر من عاشق گشتن و رفتن بلیرون از خونه هست. تو ماشین تا جایی که می تونست بپر بپر و وقتی هم وایمیستادیم جایی شیطنت و شیطنت تو این گردش ما یه گشتی تو نیاسر زدیم و بعد هم  راهی آبشار معروفش شدیم ولی چون تو مسیر ترافیک سنگینی بود برگشتیم و توی یکی از باغ های همون اطراف برای ناهار مستقر شدیم و بعد از استراحت و صرف ناهار  به سمت حموم فین راه افتادیم و آقا پوریا هم با دقت هر چه تمام همه جا رو نگاه میکرد و حسابی بازی و توی باغ فین کل مسیر رو از داخل آبها راه میومد و اصلا بیرون نمیو...
3 خرداد 1393

عکس جدید از پسر مهربونم

عشق من عمر من اینم دو تا عکس جدید که تو خونه ی مامانی ازت گرفتم  البته ناگفته نمونه از اونجایی که خیلی گرمت هست با شلوار میونه ای نداری قربون اون چشمای مهربونت گل پسرم دیگه مردی شده ماشاالله ...
15 ارديبهشت 1393

سلام سلام سلام

سلام به همه ی دوستای عزیزم باز هم اومدم بعد از یه غیبت خیلی خیلی طولانی خدار و شکر تو این یک سالی که گذشت پسر ما هم بزرگتر شده و هم آقاتر و فهمیده تر تو این یک سال یه عالمه اتفاق خوب افتاد و روزگار هم سپری شد. آقا پوریا ما هم تو این مدت یه کمی رفت مهد کودک و یه کم هم خونه ی مامانی موند و خلاصه ایام سپری شد. الان هم خونه مامانی هست و ما در تلاش هستیم تا یواش یواش کارهای پیش دبستانی رفتن پسر رو روبه راه کنیم چون آقا پسری ما امسال میره پیش دبستانی به امید خدا و قول میدم به همه ی دوستان و آقا پوریا خودم که خیلی زود با یه عالمه عکس جدید از گل پسر بیام ...
8 ارديبهشت 1393

احوالات این روزای پسر عسلی

                   پسر گلم سلام عزیز دلم سلام پسرکم میدونم که خوبی و خوشی و خدا رو شکر همه چیز بر وفق مرادت می گذره و هر روز صبح که بیدار میشی میری خونه ی مامانی تا غروب که من از سرکار برگردم و بیام دنبال شما تازه اون موقع هم با کلی ناز باید ببرمت خونه این روزا خیلی خیلی بیشتر از قبل شیرین زبون تر شدی و هر روز جات رو بیشتر تو دل همه باز می کنی چند مدت پیش بود که رفته بودیم برای نی نی خاله رویا خرید کنیم میگفتی مامانی بسه دیگه چرا اینقدر واسه نی نی خاله رویا می خری ...... داشتیم می رفتیم خرید می گفتی فقط یه دست لباس بخرید...
29 مرداد 1392

خونه تکونی و گل پسری

سلام عسلی سلام پسری گلم خوبی   عزیز دلم این چند روز که گذشت حسابی مشغول خونه تکونی بودیم و تمام جاهای خونمون رو از زیر و رو شستیم و تمیز کردیم و الان هم خدا رو شکر تموم شده و خیالمون راحت اما شما گل پسری هم حسابی مشغول بودی و به مامان حسابی حسابی کمک کردی تا تونستی به شیطنت هات اضافه کردی و اوضاع هم بر وفق تو عسل پسر هر جا رو که دوست داشتی بهم می زدی و را همی رفتی واسه خودت شعر الو مامان دوست دارم می خوام برات گل بیارم رو اجرا می کردی یا مثلا بعنوان مجری برنامه پنگول می شدی و می گفتی سلام بچه ها حالتون خوبه  خاله نرگستون خوبه دیگه واسه خودت یه پا استاد حسابی شده بودی عزیز دلم بالاخره خونه تکونی امسال هم با زحم...
18 تير 1392

شنبه 8/4/92

  سلام پسركم خوبي عزيز دلم امروز دوباره بعد از يه غيبت نه تقريبا طولاني اومدم تا برات بنويسم كه اين روزاي تو قند عسلي چه جوري مي گذره خدا رو شكر همه چيز بر وفق مراد هست فقط دوباره دو سه روز پيش شما سرما خوردي و سرفه ها دوباره شروع شد و تب و .... اولش قرار شد دكتر نريم ولي وقتي هوا يه كم تاريك شد مريضي شما هم انگار چند برابر شد براي همين هم با بابايي و خاله سعيده و بابا رامين برديمت دكتر و با يه  كيسه دارو برگشتيم خونه الانم هم روبه بهبودي و از شدت مريضي كم شده و اما هفته قبل شنبه خاله رويا سركار نرفته بود چون كنكور برگزار مي شد و دانشگاه هم تعطيل بود و وقتي ديد حوصله پوريا پسري سر رفته تصميم گرفت با هم برن پارك و ي...
12 تير 1392

یه عالمه عکس جدید

گل پسری قند عسلی با یه تاخیر طولانی عکس های مربوط به عید 92 اولین عکس روز 12 فرودین هست که داشتیم می رفتیم چهل ستون قزوین برای گشت و گذار این عکس هم توی چهل ستونه که آقا پسری تا اینجا رو دید گفت یه عکس ازم بگیر اینجا هم یه موزه ای بود که الان اسمش یادم نمیاد یادمه که داشتن تئاتر بازی می کردن (دیو و سلیمان) گل پسری کلی ترسید و .....   ...
29 خرداد 1392